چی بگم خب؟ که دوست دارم جای دخترک بودم؟ مگه من خودم نبودم که هلش دادم عقب و بعد هم انگار نه انگار، حالا از چی گله می کنم نمی دونم! و نمی دونم چرا باز همه فکرای قدیمی دارن بر می گردن و باز آدم ها رو به خاطرش کنار می ذارم و خط می زنم، به گمونم که فقط تصورش رو دوست دارم و نه خودش رو که می دونم خودش اون چیزی نیست که همه این سال ها توی ذهنم بوده!
من فقط یک تصویر رو دوست دارم، یه فکر یه ایده و اون نه که هیچ وقت نبود یا نخواستم باشه، هیچ وقت نکرد تا بهم ثابت کنه که هیچ کدوم از اونها نیست و بنابراین همون موند و همون هم می مونه و هربار هم برگرده – اگه برگرده – کنارش می زنم چون می ترسم برای فکر و خیالاتم، همین جوری غایب دوستش دارم!
انقدر آدم های عجیب و غریب به پستم خوردن که دیگه شرطی شدم انگار، وقتی یکی پیدا می شه که یه کم نرماله و می تونه نرمال هم باشه، نمی تونم این نایس بودن رو تحمل کنم و دلم برای روابط مزخرف خودم تنگ می شه و می زنم همه چی رو می ریزم به هم!
شایدم که خودم اون روی مردم رو بالا میارم، ها؟
دارم فکر می کنم که قبل تر ها همش دوست داشتم دیده بشم و با آدمای شناخته شده و معروف دوست باشم، حالا الان هنوز دوست دارم دیده شدن رو ولی ترجیح می دم طرف آدما نرم، حالا هر چقدر هم این حس گذرا و مقطعی باشه، ضررش از منفعتش بیشتره و هر روز بیشتر و بیشتر فرو می رم و دیوارا بلندتر می شن، اون قدر که دیگه خودم هم سختم می شه از پله ها برم بالا و از بالای دیوارا بقیه رو حتی ببینم!
باید یه فکری کرد به حال این بدبینی و بی حالی ابلهانه!
5
نوامبر 5, 2007
2
اکتبر 25, 2007
گفته بودم به دخترک، گفته بودم، گفته بودم یه روزی که خسته بشه دنبال قطعاتی که شکسته می گرده ولی نمی تونه کاملش کنه چون اون قطعه ی آخر دست من مونده بود و منم توی یک زمستون سرد گمش کردم! و من چقدر بدم میاد از خودم وقتی در برابر همه این هیجان و علاقه برای برگشت به گذشته فقط یه لبخند می تونم بزنم .
