چی بگم خب؟ که دوست دارم جای دخترک بودم؟ مگه من خودم نبودم که هلش دادم عقب و بعد هم انگار نه انگار، حالا از چی گله می کنم نمی دونم! و نمی دونم چرا باز همه فکرای قدیمی دارن بر می گردن و باز آدم ها رو به خاطرش کنار می ذارم و خط می زنم، به گمونم که فقط تصورش رو دوست دارم و نه خودش رو که می دونم خودش اون چیزی نیست که همه این سال ها توی ذهنم بوده!
من فقط یک تصویر رو دوست دارم، یه فکر یه ایده و اون نه که هیچ وقت نبود یا نخواستم باشه، هیچ وقت نکرد تا بهم ثابت کنه که هیچ کدوم از اونها نیست و بنابراین همون موند و همون هم می مونه و هربار هم برگرده – اگه برگرده – کنارش می زنم چون می ترسم برای فکر و خیالاتم، همین جوری غایب دوستش دارم!