4
اکتبر 30, 2007
همیشه یک خیال بوده و شاید هم خواهد بود، یه اتاق با دیوارهایی پر از عکس و کرکره ی پنجره که نور رو به زور از خودش عبور می ده و میندازه وسط اتاق، حصیر و چراغ …
بالای یک تپه که چراغ های شهر رو می شه دید، هیچ دیواری نیست و همه شیشه، تاریکی و مهتاب و پرده های حریری، سرامیک های خنک و پاهای برهنه، قاب های بزرگ و یک شومینه درست وسط خونه …
شاید توی یک زندگی دیگه ولی توی این یکی …؟ همش خیال
3
اکتبر 29, 2007

حرکت در خلاف مسیر رودخانه
شاید تلاش برای تغییر مسیر یک زندگی
شاید به تصویر کشیدن افسوس
شاید یک آرزو
بودن و ماندن در این لحظه تا ابد
2
اکتبر 25, 2007
گفته بودم به دخترک، گفته بودم، گفته بودم یه روزی که خسته بشه دنبال قطعاتی که شکسته می گرده ولی نمی تونه کاملش کنه چون اون قطعه ی آخر دست من مونده بود و منم توی یک زمستون سرد گمش کردم! و من چقدر بدم میاد از خودم وقتی در برابر همه این هیجان و علاقه برای برگشت به گذشته فقط یه لبخند می تونم بزنم .
1
اکتبر 14, 2007
همه خوابن، حتی همسایه ای که چراغ اتاقشون هر شب تا سحر روشن بود، بغضم گرفت وقتی بیرون رو نگاه کردم و چیزی نبود جز تاریکی محض …
حس تنها موندن بهم دست داده!