نوامبر 21, 2007

چی بگم خب؟ که دوست دارم جای دخترک بودم؟ مگه من خودم نبودم که هلش دادم عقب و بعد هم انگار نه انگار، حالا از چی گله می کنم نمی دونم! و نمی دونم چرا باز همه فکرای قدیمی دارن بر می گردن و باز آدم ها رو به خاطرش کنار می ذارم و خط می زنم، به گمونم که فقط تصورش رو دوست دارم و نه خودش رو که می دونم خودش اون چیزی نیست که همه این سال ها توی ذهنم بوده!
من فقط یک تصویر رو دوست دارم، یه فکر یه ایده و اون نه که هیچ وقت نبود یا نخواستم باشه، هیچ وقت نکرد تا بهم ثابت کنه که هیچ کدوم از اونها نیست و بنابراین همون موند و همون هم می مونه و هربار هم برگرده – اگه برگرده – کنارش می زنم چون می ترسم برای فکر و خیالاتم، همین جوری غایب دوستش دارم!

نوامبر 14, 2007

انقدر آدم های عجیب و غریب به پستم خوردن که دیگه شرطی شدم انگار، وقتی یکی پیدا می شه که یه کم نرماله و می تونه نرمال هم باشه، نمی تونم این نایس بودن رو تحمل کنم و دلم برای روابط مزخرف خودم تنگ می شه و می زنم همه چی رو می ریزم به هم!
شایدم که خودم اون روی مردم رو بالا میارم، ها؟

نوامبر 8, 2007

دارم فکر می کنم که قبل تر ها همش دوست داشتم دیده بشم و با آدمای شناخته شده و معروف دوست باشم، حالا الان هنوز دوست دارم دیده شدن رو ولی ترجیح می دم طرف آدما نرم، حالا هر چقدر هم این حس گذرا و مقطعی باشه، ضررش از منفعتش بیشتره و هر روز بیشتر و بیشتر فرو می رم و دیوارا بلندتر می شن، اون قدر که دیگه خودم هم سختم می شه از پله ها برم بالا و از بالای دیوارا بقیه رو حتی ببینم!
باید یه فکری کرد به حال این بدبینی و بی حالی ابلهانه!

5

نوامبر 5, 2007

 img_8632re.jpg

بیشتر از هر روز دیگه ای دوست داشتم بود تا دوربین رو به سمتش نشانه برم و با امروزم ثبتش کنم، من که نه با نوشته ها که با نور و خط می نویسم.

4

اکتبر 30, 2007

همیشه یک خیال بوده و شاید هم خواهد بود، یه اتاق با دیوارهایی پر از عکس و کرکره ی پنجره که نور رو به زور از خودش عبور می ده و میندازه وسط اتاق، حصیر و چراغ …

 

بالای یک تپه که چراغ های شهر رو می شه دید، هیچ دیواری نیست و همه شیشه، تاریکی و مهتاب و پرده های حریری، سرامیک های خنک و پاهای برهنه، قاب های بزرگ و یک شومینه درست وسط خونه …

 

شاید توی یک زندگی دیگه ولی توی این یکی …؟ همش خیال

3

اکتبر 29, 2007

حرکت در خلاف مسیر رودخانه
شاید تلاش برای تغییر مسیر یک زندگی
شاید به تصویر کشیدن افسوس
شاید یک آرزو
بودن و ماندن در این لحظه تا ابد

2

اکتبر 25, 2007

گفته بودم به دخترک، گفته بودم، گفته بودم یه روزی که خسته بشه دنبال قطعاتی که شکسته می گرده ولی نمی تونه کاملش کنه چون اون قطعه ی آخر دست من مونده بود و منم توی یک زمستون سرد گمش کردم! و من چقدر بدم میاد از خودم وقتی در برابر همه این هیجان و علاقه برای برگشت به گذشته فقط یه لبخند می تونم بزنم .

1

اکتبر 14, 2007

همه خوابن، حتی همسایه ای که چراغ اتاقشون هر شب تا سحر روشن بود، بغضم گرفت وقتی بیرون رو نگاه کردم و چیزی نبود جز تاریکی محض …
حس تنها موندن بهم دست داده!